آينه دودی ۲

او طی لحظاتی چند همه چیز را فهمید.خیلی هیجان زده و قلبش از آرامش سرشار شد.به سختی می توانست صبر کند تا آنچه را کشف کرده با دیگران در میان بگذارد.اما برای توضیح دادن کلماتی وجود نداشت.او کوشش داشت تا به دیگران بگوید اما آنها نمی توانستند بفهمند.

آنها می توانستند بفهمند که او تغییر کرده است .که چیز بسیار زیبایی در نگاهش می درخشد و در صدایش موج می زند.آنان متوجه شدند که او دیگر در باره هیچ کس و هیچ چیز قضاوت نمی کند.او دیگر شبیه هیچ کس نبود.

او می توانست همه را خیلی خوب درک کند اما هیچ کس نمی توانست او را درک کند.آنان به این باور رسیدند که او تجسمی از خداوند است و او هنگامی که این را شنید لبخندی زد و گفت

((حقیقت دارد.من خدا هستم.اما شما هم خدا هستید.ما مثل هم هستیم .من و شما.ما تجلی نور هستیم.ما خدا هستیم.))

اما باز هم مردم او را درک نمی کردند.

او کشف کرد که آینه ای برای باقی مردمان است آینه ای که در آن می توانست خود را ببیند.به خود گفت((همه آینه هستند))

او خود را در همه می دید اما دیگران او را مانند خود نمی دیدند.آنگاه دریافت که همه در رویا هستند.اما بدون آگاهی و بدون این که بدانند که واقعا چه کسانی هستند.آنان نمی توانستند او را مانند خود ببینند زیرا دیواری از دود یا مه غلیظ بین آینه ها وجود داشت و این دیوار از تفسیر تصاویر نور یعنی از تفسیر رویای آدمیان به وجود آمده بود.

آنگاه فهمید آنچه را آموخته است به زودی فراموش خواهد کرد .او می خواست تمامی مشاهداتی را که داشته به خاطر آورد.پس تصمیم گرفت خویشتن را آینه دودی بنامد تا بتواند همیشه به خاطر آورد که ماده یک آینه است و دود بین آینه ها چیزی است که نمی گذارد بفهمیم چه کسی هستیم.او گفت((من آینه دودی هستم چون در همه ی شما به خویشتن نگریسته ام.اما اگر ما نمی توانیم خود را در دیگران باز شناسیم به دلیل وجود دود بین آینه هاست.این دود رویاست و اینه شما هستید.کسی که رویا می بیند))

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥