جاده

همچو آن چشم چرانی که دو چشمش شده لبریز عطش های تماشای مهی ،دلکشی،آرام دلی

روی پهنای تن و سینه دیوار گلی

چشم من می لغزد

روی دیوار خطی بر دل من شعله زند

((باید امشب بروم بر در آبادی موهوم ابد))

باز می لغزد چشم

روی شفافیت ناب تن پنجره ام

از برون جاده زند

پنجه بر هنجره ام

۰۰۰

بغض تلخی ،تلخ تر از گریه های نیم شب

گریه از چشم گرفته

می نهد این بیت های آشنا را روی لب

جاده یعنی حسب حال جان من

در همان آغاز بودن بی کس و تنها شدن

وندر آن تنهایی و بی کس شدن

بودن اندر راستای خط وصل غایت مجهول سیر خویشتن

جاده یعنی همچو من

سر سپردن بر کویر بیکران آرزوهای محال 

رفتن و شاید رسیدن بر در شهر وصال

غربت و تنهایی و آوارگی

با تمنای رسیدن بر کمال

جاده یعنی یک امید کم فروغ

رفتن و شاید رسیدن بر اتوبان بلوغ

وز اتوبان بلوغ

تا به شهر آرمانی دروغ

جاده یعنی۰۰۰

آن امید کم فروغ

می دهد نای به پا و جان من

عزم رفتن دارم و هر چند دانم

جاده یعنی رفتن و شاید رسیدن

باز چشمم به تن و سینه دیوار گلی می لغزد

خط دیوار ز جانم

آخرین طاقتم آرام ببرد

((باید امشب بروم بر در آبادی موهوم ابد))

شعری بود از دوست عزیزم محسن خلیلی

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥