عشق

چند ماه پيش يه روز که حالم خيلی بد بود. نيما بهم زنگ زد .داشتم گريه ميکردم.گفت چته؟گفتم عاشق شدم .گفت حالا چرا گريه می کنی .گفتم خيلی سخته .قلبم داره آتيش ميگيره. من عاشق يه نفر شدم و به دلايلی نميتونم بهش بگم که دوسش دارم.نيما بهم جوابی داد که هيچ وقت يادم نميره.اون گفت ((اگه مردشی هجر يار رو انتخاب کن وگرنه آسمان رو رها کن و به زمين بچسب که عرصه سيمرغ نه جولانگاه توست))

 

بخوانيد سخنی از جبران خليل جبران را در باره عشق:

 

 

هنگامی که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابيد

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد

و هر زمان بال های عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد

هرچند که تيغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند

و هر زمان که عشق با شما سخن گويد او را باور کنيد

هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شمارا خزان کند

زيرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صليب نيز ميکشد

و چنانکه شما را می روياند شاخ و برگ شما را هرس می کند

و چنانکه تابلندای و جودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه های شما را که در آفتاب

ميرقصند نوازش می کند

همچنين تا عميق ترين ريشه های شما پايين ميرود و آنها را که به زمين چسبيده

اند تکان می دهد

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بيرون می آورد

و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند

و به گردش آسياب می سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد

سپس شما را خمير می کند تا نرم و انعطاف پذير شويد

و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضيافت مقدس خداوند نان

مقدس شويد

 

 

عشق با شما چنين رفتار ها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيدو بدين معرفت با قلب زندگی پيوند کنيد و جزيی از آن شويد.اما اگر از ترس بلا و آزمون؛تنها طالب آرامش و لذت های عشق باشيد خوشتر آنکه عريانی خود بپوشانيدواز دم تيغ خرمن کوب عشق بگريزيد به دنيايی که از گردش فصل ها در آن نشانی نيست.جايی که شما می خنديد اما تمام خنده خود را بر لب نمی آوريدو ميگرييد اما تمامی اشک های خود را فرو نميريزيد.

 

عشق هديه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خويش و هديه ای نمی پذبرد مگر از گوهر ذات خويش.

عشق نه مالک است و نه مملوک زيرا عشق برای عشق کافی است.

وقتی که عاشق می شويد مگوييد ((خداوند در قلب من است))بلکه بگوييد((من در قلب خداوند جای دارم))و گمان مکنيد که زمام عشق  در دست شماست بلکه اين عشق است که اگر شما را شايسته ببيند حرکت شما را هدايت ميکند.

عشق را هيچ آرزويی نيست مگر آنکه به ذات خويش در رسد.

 

                     (( به نقل از کتاب پيامبر نوشته جبران خليل جبران))

 

 تو را من زهر شيرين خوانم ای عشق که نامی خوش تر از اينت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گيری

به غير از زهر شيرينت نخوانم

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

نگاهم را به زيبايی گشودی

                                                         ((فريدون مشيری))

نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شيوه رندان بلا کش باشد

                                                                ((حافظ))

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری

با خبر باش که سر می شکند ديوارش

                                                               ((حافظ))

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥