سلام بر عزيزان . شعريست که يکی از دوستان  برايم فرستادن  ول  حيفم آمد که ننويسم : 

هله عاشقان بشارت كه نماند اين جدايي

برسد وصال دولت بكند خدا خدايي
 
ز كرم مزيد آيد دو هزار عيد آيد
دو جهان مريد آيد تو هنوز خود كجايي
 
شكر وفا بكاري سر روح را بخاري
ز زمانه عار داري به نهم فلك برآيي
 
كرمت به خود كشاند به مراد دل رساند
غم اين و آن نماند بدهد صفا صفايي
 
هله عاشقان صادق مرويد جز موافق
كه سعادتي است سابق ز درون باوفايي
 
به مقام خاك بودي سفر نهان نمودي
چو به آدمي رسيدي هله تا به اين نپايي
 
تو مسافري روان كن سفري بر آسمان كن
تو بجنب پاره پاره كه خدا دهد رهايي
 
بنگر به قطره خون كه دلش لقب نهادي
كه بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پايي
 
نفسي روي به مغرب نفسي روي به مشرق
نفسي به عرش و كرسي كه ز نور اوليايي
 
بنگر به نور ديده كه زند بر آسمان‌ها
به كسي كه نور دادش بنماي آشنايي
 
خمش از سخن گزاري تو مگر قدم نداري
تو اگر بزرگواري چه اسير تنگنايي
 

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤