استيگماتا

فکر می کردم فیلم استیگماتا هم مانند بقیه فیلم های ژانر وحشت فیلمی بی محتوا و معمولی است.

در ابتدای فیلم مجسمه ای که خون گریه می کند سوژه تازه ای نبود نظیر آن را در فیلم دیگری با بازی اد هریس که متاسفانه اسمش یادم نمی آیددیده بودم.حلول مسیح در بدن شخص دیگر و مصلوب شدن آن شخص به دست عاملی نامعلوم هم چیز تازه ای نبود.اما نکته جالب در این فیلم صحبت از انجیل واقعی است.

دختری جوان و بی ایمان زمانی که روح دیگری در او حلول می کند به زبانی باستانی صحبت می کند و جملاتی به ظاهر بی معنا به زبان می آورد.                                                          

کشیشی که مسئول تحقیق در مورد دختر است پس از مدتی می فهمد که روحی که در جسم دختر حلول کرده متعلق به شخصی است که مترجم انجیل واقعی بوده است.کاردینال ها و دستگاه حاکم واتیکان وقتی می فهمند که صحبت از انجیل واقعی شده سعی در کشتن دختر و خفه کردن موضوع در نطفه می کنند.اما چرا؟

چرا کلیسا و پاپ با انجیل واقعی سر جنگ دارند؟چرا کاردینال هایی که با نشان دادن دینداری خود به قدرت و نفوذ در واتیکان رسیده اند اینقدر از کلام واقعی مسیح می ترسند.

اولین جمله انجیل واقعی این است:((پادشاهی خداوند در درون توست نه در چیز هایی که اعلام می کنند.یک تکه چوب را بردار و من آنجا خواهم بود.سنگ را بلند کن و من آنجا خواهم بود.))

چرا این جمله برای صاحبان قدرت اینقدر وحشت آور است؟

با اندکی تامل دلیل این وحشت را می توان فهمید؛برای ارتباط با خدا به هیچ کلیسایی  هیچ کشیشی و هیچ ارگانی احتیاج نیست.تنها لازم است انسان به درون خود نگاه کندو این همان چیزی است که کشیشان صاحب قدرت از آن می ترسند.همان چیزی است که از آن هراس دارند.زیرا با استناد به همین جمله شما می توانید تا مقام خود عیسی بالا روید.خودتان می توانید خدا را در یابید. آن وقت دیگر کشیش ها چه کاره اند؟دیگر لازم نیست پیش کسی اعتراف کنید.دستور چطور توالت رفتن را از رساله فلان مجتهد بخوانید .به هیچ کدام از این ها احتیاجی نیست.

نظیر همین حرف را اوشو بارها زده بود و سر دسته ی همین کشیشان صاحب قدرت یعنی پاپ ژان پل دوم کسی بود که دستور قتل او را صادر کرد.

جمله اول انجیل به ظاهر جمله ای ساده است ولی در حقیقت ریشه ی تمامی ادیان آسمانی است.تمام روشن شدگان و پیامبران وعارفان هم اینچنین گفته امد که اگر می خواهی به ملکوت خداوند برسی به درونت گام بگذار.

پیشنهاد می کنم نسخه اصلی فیلم را ببینید و به این جمله هم فکر کنید:

((پادشاهی خداوند در درون توست نه در چیز هایی که آن ها اعلام می کنند.یک تکه چوب را بردار و من آنجا خواهم بود.سنگ را بلند کن و من آنجا خواهم بود.))

                                   علی نجفی/شنبه ۳۱ تیر

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٥

 

هو ... اوست جلوه گر در  ظاهر و  باطن ... غایب  است از دیده و در عین حال حاضر  ...  دوستان هرکسی  از دیده ی خود او را لمس کرد و  هر دیده ای  تنها یکی از  هزاران جلوه ی  این معشوق بسیار نقش  را دریافت ...

                ۰

                ۰

                ۰

داستان فیل در تاریکی رو خوندین ؟ 

 کافیه پرده ی تاریکی رو  از جلوی چشماتون کنار بزنین ...

           

                

                ( از علی جان بسیار ممنونیم و منتظر نوشته های بعدیش هستیم )

                     (  علی جان! جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت!  )    

                                                                                    

                                                                                          نیما 

                                                                                     یا علی مدد

 

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥

جواب يکی از دوستان

یکی از دوستان در مورد مطلبی که من در مورد عشق ذکر کردم سوالاتی داشتند که در اینجا می خواهم به ایشان جواب بدهم.

دوست عزیز عرفان تنها در آن چیزی که شما اسلام می خوانیدش خلاصه نمی شود وغیر از این باید بدانید چیزی که بعد از ۱۴۰۰ سال توسط آدم هایی مثل مرتضی مطهری تحویل شما داده شده فرسنگ ها با اسلام واقعی فاصله دارد.ما هم نمی خواهیم چیز هایی که توسط افراد سود جو توی سر این مردم فرو شده را دوباره تحویل آنها دهیم.من کاملا و بدون یقین به تناسخ اعتقاد دارم . کسانی که می گویند  اسلام ما تناسخ را قبول ندارد می توانند چشمانشان را باز کنند و چند متر آنطرف تر را نگاه کنند که اگر شما برای تناسخ شاهد می خواهید اوشو سالها پیش در مورد زندگی های گذشته خودش توضیحاتی داد.خود من هم دوستی دارم که شرح ۵ زندگی گذشته خود را با جزئیات آن برای من تعریف کرده است .

در مورد مثالی هم که در مورد آهنربا زدم اگر توضیح بیشتر می خواهید اولا باید بگویم که من این مثال را در مورد اجسام مغناطیسی زدم .در ضمن برای درک بیشتر این مطلب می توانید به کتاب شیمی سال سوم دبیرستان مراجعه کنید .((هر واکنشی که شامل تجزیه یک ماده مرکب باشد با جذب انرژی همراه است .موادی که از تجزیه ماده اولیه حاصل می شوند سطح انرژی پالاتری نسبت به ماده اولیه دارند.این انرژی دوباره می تواند در واکنش برگشت مصرف شود و مواد حاصل از تجزیه را به یکدیگر پیوند دهد.))مانند انرژی که در پیوند دو انسان آزاد می شود ابته ما این آزاد سازی را تنها در سطح جنسی مشاهده می کنیم.این جاذبه ای است که در سطح جسمی دو انسان را به سوی یکدیگر می کشد.اما در سطح رو حانی این پیوند معمولا ایجا نمی شود و و انسان ها تنها به یکدیگر نزدیک می شوند یعنی تنها تمایل برای آزاد سازی انرژی درونی آنها وجود دارد .

در مورد سوالی که در باره ی تعادل کردید باید بگویم که همواره تغییرات فیزیکی و شیمیایی با هدف جابجایی  انرژی از نقطه ی با پتانسیل بیشتر به پتانسیل کمتر همراه است.تعامل انرژی های موجود در جهان هستی هم با همین هدف صورت می گیرد اما انسان موانعی ایجاد کرده که این تعادل به این راحتی ها پدید نمی آید. 

حرف دیگری هم زده بودید و آن این بود که  چرا من به جای نیما در این وبلاگ مطلب مینویسم؟این را خود نیما از من خواسته.فعلا نیما فرصتی برای نوشتن ندارد.به محض اینکه نیما سرش خلوت شد او هم دوباره شروع به نوشتن می کند۰

به هر حال برای اینکه نوشته های ما را می خوانید و نظر هم میدهید بسیار متشکرم.

 

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥

جامعه

شما توسط جامعه يغما شده ايد.جامعه تنها با کشتن شما به حياتش ادامه می دهد.با کشتن فرديت شما.ابتدا شما را تحقير می کند آنوقت شما را به اسارت خود در می آورد.ابتدا جامعه شما را خلع صلاح می کند شما را از مرکزتان جدا می کند و آنوقت در حاشيه ی آويزان نگاهتان می دارد.طوريکه شما نه اينجا هستيد و نه آنجا.و سرانجام وقتی که نيروی حيات شما فرسوده شد ديگر نمی دانيد کجا هستيد که و يا چه هستيد.و بيشترو بيشتر فقط به يک برده تبديل می شويد.و آنوقت جامعه شما را با چيزهای پيش پا افتاده سرگرم می کندو خود ارباب شما می شود.

يک جامعه با نابود کردن فرديت اعضايش ساخته می شود.برای همين است که شما مورد دستبرد قرار گرفته ايد .شما با انواع وسايلی که اصلا به خاطر آنها به دنيا نيامده ايد مشغول و سرگرم بازی هستيد.بعضی مشغول انبار کردن ثروت بعضی در مسابقه و رقابت برای به دست آوردن مقام بعضی ديگر سرگرم چاپلوسی کردن و تملق اند.آيا شما برای اين بازيچه ها به دنيا آمده ايد؟  آيا نوشته های دروغين روی سنگ قبرتان توفيق و پيروزی به حساب می آيند؟شما اين دنيا را با دستی تهی ترک خواهيد کرد.

ما آموزش کودک را با فرستادن او به مدرسه ای که انتخاب می کنيم شروع می کنيم.اين است روش تزريق نفس در او.بچه ها به سختی بين رتبه ی اول و دوم فرق می گذارند .آنها حتی وقتی در امتحانی رد می شوند هم شادان و رقصان به خانه بر می گردنند.آنوقت شما برای آنها توضيح می دهيد که رفوزه شدن باعث سر شکستگی و آبرو ريزی است.به او ياد می دهيد که بايد در امتحانات قبول شود و نه تنها قبول شود بلکه شاگرد اول هم بشودواسم و رسم خانوادگی را حفظ کند و بالا ببرد.آرام آرام کودک معصوم و بی گناه شما خودخواه و نفس پرست می شود۰

شما مهاجم هستيد. شما يک مرض هستيدو بيماريتان را به کودک سرايت ميدهيد.او معصوميتش را فراموش می کندآماده مسابقه دادن و رقابت کردن در تمام زندگيش می شود.ابتدا به وسيله والدين سپس توسط همسر و عاقبت به وسيله فرزندانش.اين چرخه زندگی شماست .اين دنيای شماست دائما اين و آن شما را تحت فشار می گذارندکه روی پاهای خودتان بايستيد ولی در واقع پاهای شما اصلا معنا و مفهومی برای آنها ندارند.اين است آن بزرگراهی که شما در آن چپاول می شويد.در اين دنيا همه همين طور مورد دستبرد قرار می گيرند.

 

                                                علی نجفی/ پنج شنبه ۲۲ تير

                                                    به نقل از اوشو                   

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥

سراهای اقتدار

رسيدن به تعادل غايت اصلی و هدف حرکت انرژی های کائنات می باشد.اما چگونه تعادل بوجود می آيد.

در دنيايی که جنگ و خونريزی و فساد و قدرت های يکطرفه حکمرانی می کنند مسلما چه در سطوح پايين مانند عوامل اقتصادی و اجتماعی و چه در سطوح بالا مانند انرژی های کيهانی هيچ تعادلی وجود ندارد.در حقيقت اين تعادل بر اساس قوانين عالم هستی بايد وجود داشته باشد اما چون انسان از مسير اصلی خود خارج شده و زير فرمان و سلطه ی موجودات غير ارگانيک ديگری قرار دارد مسلما اين مخلوق در راهی که برای آن تايين شده حرکت نمی کند.منظورم اين است که پيوند ما انسانها با هستی واقعی و جهان ايده آلی که برای زندگی در آن خلق شده ايم کاملا قطع شده و به کلی راه غلطی را می پيماييم.

 

 اين ناآگاهی و تحت تاثير موجودات غير ارگانيک بودن عوامل منفی زيادی برای انسان و زندگی طبيعی او دارد.يکی از مصداق های اين عوامل منفی طغيان و خشم طبيعت در برابر انسان است مانند زلزله و سيل و ساير بلايای طبيعی...

در حالی که جهان ما به سوی تاريکی و سقوط پيش ميرود افرادی نيز مسئول بر گرداندن جهان به تعادل و هدايت انسان به سوی روشنايی هستند.اين افراد معمولا شناخته شده نيستند و در مکان های جغرافيايی دور افتاده ای زندگی می کنند که سرا های اقتدار ناميده می شود.در حقيقت اين افراد سنگينی اشتباهات انسان ها را بر دوش می کشند و وزنه هايی هستند تا جهان ما از حد اقل تعادل نسبی که دارد خارج نشود. 

 در مورد سراهای اقتدار در آينده بيشتر توضيح میدهم.

                                                                       يکشنبه ۱۸ تير

                                                                         علی نجفی

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥

عشق چگونه پديد می آيد

سلام دوستان.علی هستم .می خوام امروز در باره ی عشق صحبت کنم.

 

در اوپانيشاد های هندی گفته شده هر روح پس از مرگ و تناسخ به چند روح ديگر تقسيم ميشود.البته ارواحی که از تقسيم روح اولی حاصل شده کاملا مانند روح اول هستند و هيچ چيزی کمتر از روح اوليه ندارند.

 

ام

آن کل است و اين ام نيز کل است.زيرا کل از کل زاده ميشودو هنگامی که کل از کل زاده می شود ببين که باقی نيز کامل است.

ام آرامش آرامش آرامش

 

متن فوق سوترای آغازی و پايانی اوپانيشاد است ومفهومش اين است  که کلی که از کل زاده ميشود مثل کل اولی کامل است يعنی يک کل به ۴ يا ۵ کل ديگر تقسيم ميشود که اين  امر البته خلاف قوانين علم فيزيک است زيرا شيئی که مثلا به دو قسمت تقسيم ميشود هر قسمت آن جزئی از شيئ اوليه است اما در تناسخ ارواح چنين نيست.

 

يکی از پديده هايی که در فيزيک و متافيزيک به راحتی قابل مشاهده است ميل برگشت اجسام به اصل اوليه خود است مثلا اگر يک آهنربا را به ۲ تکه تقسيم کنيم بين اين دو قطعه جاذبه بوجود می آيد در حفيفت دو تکه ميل دارند با يکديگر يکی شوندو به جسم اوليه خود تبديل شوند.

همانطور که انرژی جاذبه در پايين ترين سطح آگاهی در تمام اجسام مغناطيسی وجود دارد در بالاترين سطح آگاهی که روح انسان است نيز وجود دارد.

ارواح مشتق شده از روح اولی هر يک در زمان و مکان خاصی به دنيا می آيد.هر کدام در نقطه خاصی از زمين پهناور و هر کدام در برهه زمانی خاص خودشان.

اما اگر آن اتفاق بزرگ بيفتد يعنی دو روح مشتق شده از روح اوليه که در دو جسم وجود دارند در يک زمان و در يک مکان به يکديگر برخورد کنند جاذبه ای بين آن دو به وجود می آيد که عشق نام دارد.

در حقيقت بين دو انسانی که اين دو روح در کالبد فيزيکی آنها وجود دارد جاذبه شديدی بوجود می آيد که با يکديگر يکی شوندو به روح اوليه تبديل شوند يا به قول مولانا به اصل خويش باز گردند.

اين مسئله در روانشناسی يونگ هم تعبير خاص خود را دارد.در روانشناسی گفته ميشود هر مردی نيمه ی زنانه ای دارد که در ضمير نا خود آگاهش وجود دارد و برعکس هر زنی هم نيمه ی مردانه ای دارد در ضميرش.زنان و مردان جذب مردان و زنانی ميشوندکه شبيه نيمه ی مردانه يا نيمه ی زنانه ی آنها باشند به عبارت ديگر شبيه آنيما و آنيموس آنها باشند.

اين بخش در حقيقت تصوير نيمه ديگر انسان است که در ضمير نا خود آگاهش پنهان است و هنگامی که انسان با اين نيمه برخورد کندچنان انرژی و جاذب ی عظيمی بين آن ها پديد می آيد که قادر به جدا کردن آن ها از يکديگر نيست.

به اين جاذبه عشق می گويند.

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥

 

دوستان می خواستم بگم ايميل من عوض شده .ايميل جديدم اينه

ali_najafyi@yahoo.com

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥

عشق

چند ماه پيش يه روز که حالم خيلی بد بود. نيما بهم زنگ زد .داشتم گريه ميکردم.گفت چته؟گفتم عاشق شدم .گفت حالا چرا گريه می کنی .گفتم خيلی سخته .قلبم داره آتيش ميگيره. من عاشق يه نفر شدم و به دلايلی نميتونم بهش بگم که دوسش دارم.نيما بهم جوابی داد که هيچ وقت يادم نميره.اون گفت ((اگه مردشی هجر يار رو انتخاب کن وگرنه آسمان رو رها کن و به زمين بچسب که عرصه سيمرغ نه جولانگاه توست))

 

بخوانيد سخنی از جبران خليل جبران را در باره عشق:

 

 

هنگامی که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابيد

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد

و هر زمان بال های عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد

هرچند که تيغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند

و هر زمان که عشق با شما سخن گويد او را باور کنيد

هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شمارا خزان کند

زيرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صليب نيز ميکشد

و چنانکه شما را می روياند شاخ و برگ شما را هرس می کند

و چنانکه تابلندای و جودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه های شما را که در آفتاب

ميرقصند نوازش می کند

همچنين تا عميق ترين ريشه های شما پايين ميرود و آنها را که به زمين چسبيده

اند تکان می دهد

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند

آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بيرون می آورد

و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند

و به گردش آسياب می سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد

سپس شما را خمير می کند تا نرم و انعطاف پذير شويد

و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضيافت مقدس خداوند نان

مقدس شويد

 

 

عشق با شما چنين رفتار ها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيدو بدين معرفت با قلب زندگی پيوند کنيد و جزيی از آن شويد.اما اگر از ترس بلا و آزمون؛تنها طالب آرامش و لذت های عشق باشيد خوشتر آنکه عريانی خود بپوشانيدواز دم تيغ خرمن کوب عشق بگريزيد به دنيايی که از گردش فصل ها در آن نشانی نيست.جايی که شما می خنديد اما تمام خنده خود را بر لب نمی آوريدو ميگرييد اما تمامی اشک های خود را فرو نميريزيد.

 

عشق هديه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خويش و هديه ای نمی پذبرد مگر از گوهر ذات خويش.

عشق نه مالک است و نه مملوک زيرا عشق برای عشق کافی است.

وقتی که عاشق می شويد مگوييد ((خداوند در قلب من است))بلکه بگوييد((من در قلب خداوند جای دارم))و گمان مکنيد که زمام عشق  در دست شماست بلکه اين عشق است که اگر شما را شايسته ببيند حرکت شما را هدايت ميکند.

عشق را هيچ آرزويی نيست مگر آنکه به ذات خويش در رسد.

 

                     (( به نقل از کتاب پيامبر نوشته جبران خليل جبران))

 

 تو را من زهر شيرين خوانم ای عشق که نامی خوش تر از اينت ندانم

وگر هر لحظه رنگی تازه گيری

به غير از زهر شيرينت نخوانم

به آسانی مرا از من ربودی

درون کوره غم آزمودی

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

نگاهم را به زيبايی گشودی

                                                         ((فريدون مشيری))

نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شيوه رندان بلا کش باشد

                                                                ((حافظ))

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری

با خبر باش که سر می شکند ديوارش

                                                               ((حافظ))

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥

زندگی

 سلام دوستان من علی هستم.امروز براتون يه شعر انتخاب کردم . 

 

ديشب به يکباره برف باريد

و صبح انفجار کلاغ ها از شاخه های سپيد

زمستان در دشت است؛تا دور دست نگاه

دنيايی بی انتها

عشق من فصل ديگری رسيده است

وزير برف

مغرورانه و سخت کوش

        زندگی

   ادامه دارد...

 

                                                                     ناظم حکمت

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥

مرگ

سلام من علی هستم قبل از اينکه اين مطلب رو بنويسم بايد بگم که نميدونم چطوری اسم نويسنده يادداشت اون پايين عوض ميشه.يعنی مطلب قبلی که نوشتم پايينش نوشته شد نيما آخه من زياد با وبلاگ نويسی و اين جور مسائل آشنا نيستم و اين اولين باره که دارم در يک وبلاگ مطلب می نويسم.از دوستان می خوام که بهم کمک کنن راستش نيما هم الان پيش من نيست که ازش بپرسم .

 

يک شهيد را نمی بينی که چه شيرين و چه آرام ميميرد؟

برای آنها که به روز مرگی خو کرده اندو با خود ماندگارند مرگ فاجعه ی هولناک و شوم زوال است .گم شدن در نيستی است.آن که آهنگ هجرت از خويش کرده است با مرگ آغاز می شود.چه عظيم اند مردانی که عظمت اين فرمان شگفت را شنيده اند و آن را به کار بسته اندکه:((بميريد پيش از آنکه بميريد))!؟

چنين می پندارم که در اين سوره مخاطب خداوند  تنها پيامبر (ص)نيست.روی سخن با همه ی آنهايی است که ((در جامه ی خويش)) پيچيده اند :

((ای به جامه ی خويش فرو پيچيده!برخيز!و جامه ات را پاکيزه ساز و پليدی را هجرت کن))!

طنين قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پيچد و صدای زنگ های اين کاروانی را که آهنگ رحيل کرده است می شنوم.هجرت آغاز شده است و می دانم اين آتشی که اکنون چنين ديوانه در من سر برداشته است نه يک حريق که آتش کاروان است!آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

                                                                  

                                   به نقل از کتاب کوير نوشته علی شريعتی                 

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥

سلام

سلام به همه دوستان عزيز.من علی هستم و قراره از اين به بعد در نوشتن وبلاگ به نيما کمک کنم.باعث افتخار منه که هم صحبت شما دوستان اهل دل باشم و در کنار دوست قديمی و عزيزم نيما برای اين وبلاگ  مطلب بنويسم .چيزهايی که می خوام به اونا بپردازم بيشتر معرفی موسيقی های عرفانی و همينطور معرفی طريقت ها و مسلک های عرفانيه که در دنيای امروز رايج هستن يا در گذشته رايج بودن و همينطور معرفی طريقت های شناخته نشده و راه های نا رفته است.اميدوارم بتونم در کنار نيما بتونم به هدفی که برای اون اين وبلاگ رو راه انداختيم برسيم يا حد اقل کمی نزديک بشيم .

 

ختم کلام.يک فقط يک است .يک با يک بعد از يازده و هر دو با يازده و هر دو بر يازده از ازل تا به ابد.يازده با بعد از آن يازده و همه با يک و يک تنها.و همه سر گردش جهان در همه دوران هاست.

 

                                                                       الحمدلله رب العالمين

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥

 

 

سلام  بر  عزيزان  و  ياران  همراه  و  همراز

افتخار اين رو دارم که يکی  از  دوستان قديمی لطف  کرده و  نويد  همکاری  رو  به  حقيرش  داده .  علی جان  همونيه  که  می دونم  يک دنيا معرفت  رو در  دلش جای داده  و  حالا  می خواد با  قلم  زيباش غوغا کنه ...

 علی  جان   ورودتو  به جمع مستان تبريک می گم ... می دونم که اين پيمانه ها جوابگوی روح عظيمت  نيست...  نظری کن تا فيضی ببريم...

علی  جان ! اينجا خرابات دل  حقيرته ...  دستی  به  تنبور  ببر  و   بنويس  که دلمون تنگه ...

ali_najafii@yahoo.com

 

                                                              يا علی مدد

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥

 

                                     « يا  ذات  پير »

عالمانه  غفلت را ،از دلم  تو   بر چيدی     

                                     «  غافلانه علمم »  را ٬ عارفانه دزديدی

قاطعانه  گر پايم، در طريق عشقت شد

                                     طارقانه بر  قطعش، سيف لا  برکشيدی

عاجزانه در قهرت ،دستی به دعا بردم 

                                     قاهرانه  اما  بر ، عجز  من تو   خنديدی

عاشقانه  بر  عقلم ، پا  نهادم  و  ديدم: 

                                     عاقلانه   عشقم را ، گويا  تو  نمی ديدی

ساحرانه مهری  را ٬ از تو ارمغان بردم 

                                    ماهرانه سحرت  را  بر  دلم  روان  کردی

عاشق همه  دم بيند ، باغ  ملکوت  تو 

                                  اما چه تفاوت ! چون ،نتوان که گلی چيدی

 

                                                                            ۱شنبه ۱۲ تير

                                                                                       روزی از روزهای هجر يار

                                                                                                   يا علی مدد

                                                                                        

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

استاکر

چشمان تو را دوست دارم ای يار                             نمایی  از  فیلم آینه

آن شگفتی تابان آتش وار را                                 

هنگامی که به ناگاه پلک می گشايی                    نمایی از استاکر . اتاق آرزوها

و آذرخشی  انگار آسمان را از هم می درد

به شتاب نگاه می کنی و پايان فرا می رسد

و اين افسونيست عظيم تر از آن که ستوده شود   آندری تارکوفسکی

چشمانت در بوسه ای پر شور فرو می افتد

از ميان مژگان اندوهگينت                                 نمایی  از  فیلم استاکر . منطقه

خاکستر گرم اشتياق می درخشد ...                             

 

برگرفته از «استاکر» اثر بزرگ مرد سينما ماوراء «آندری تارکوفسکی»

با فيلم نامه ای از «بوريس  استروگاتسکی»

                             به اميد رهايی از ظلمات با راهنماييهای استاکر درون

                                                                              يا علی مدد

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥

هو الله

 دمی  با دوست در خلوت بود  و  به از صد سال در عشرت... نوای سه تار  و بانگ دف و جامی پر زمی ناب ... رخ گشود ساقی از پس پرده و دريافت حقيرش را خراب ... انس و جن و ملک در حلقه و ذکرْ نهان، و گاهی بر ز بان: لا اله الا الله ... لا اله الا الله ... لا اله الا الله...

 

ذکرم  شده   روز و شب :   «لا اله الّا الله»

                                     جانم به فغان آمد : «لا اله الّا الله»

يا پير خرابات و يا علی علی گويم

                                     در  نظر  ولی  دارم  : «لا اله الّا الله»

عاجزانه می گويم : ذره ای نيم ، هيچم...

                                    چون به چشم خود ديدم:«لا اله الّا الله»

گر دمی سحر خيزی ؛ جان به پای او ريزی

                                    بر  زبان  روان  گردد : «لا اله الّا الله»

زاهد ! تو مزن هر دم از کرامت خود دم

                                   دانم  که  نمی بينی    «لا اله الّا الله»

گر نشانه می خواهی : تاج و مظهر شاهی

                                     می نگويمت   الّا   :  «لا اله الّا الله»

می مثال ايمان و خُم چو عشق جانان است

                                     گر  زنی ز خُم  می ها ،«لا اله الّا الله»

                   گر جهان شود ويران از معاصی شيطان

                   عاشق  به  يقين  گويد : «لا اله الّا الله»

 

                                                                                   ۱ تير ۸۵

                                                                                  يا علی مدد 

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥