خداحافظ

باطل اباطیل.همه چیز باطل است.انسان را از تمامی رنج هایش در زیر آفتاب چه حاصل ؟نسلی می رود و نسلی می آید و زمین تا ابد پایدار است.آفتاب بر می آید و آفتاب غروب می کند و به جهتی که از آن بر آمد می شتابد.باد به جنوب می رود و به طرف شمال دور می زند دور زنان و دور زنان می رودو باد به مدار خود بر می گردد...جمله رودها به دریا جاری می شود اما دریا پر نمی گردد...همه چیز پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتوان کرد.چشم از دیدن سیر نمیگردد و گوش از شنیدن سرشار.آن چه بوده است همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد و زیر آفتاب هیچ چیز تازه ای نیست.

خداحافظ

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦

خاتمه

نخست دیرزمانی در او نگریستم

چندان که نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیز

به هیات او در آمده بود

           به    م.ر 

دوران نوشتن من هم در این وبلاگ به سر رسید

ختم کلام.يک فقط يک است .يک با يک بعد از يازده و هر دو با يازده و هر دو بر يازده از ازل تا به ابد.يازده با بعد از آن يازده و همه با يک و يک تنها.و همه سر گردش جهان در همه دوران هاست.

 

                                                                       الحمدلله رب العالمين

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥

عمل و بی عملی در عرفان تولتک

در عرفان سرخپوستان فرآیند ناآگاهی که با آن ادراکمان را دست کاری می کنیم تا جهان را مطابق با بودش خودمان تطبیق دهیم را عمل می نامند.

این تخته سنگ به علت عمل تخته سنگ است...عمل آن چیزی است که موجب می شود تخته سنگ تخته سنگ باشد.عمل آن چیزی است که از تو تو را و از من مرا می سازد..این سنگ سنگ است به دلیل تمام چیزهایی که می دانی می شود با آن انجام داد...دنیا دنیاست زیراعمل مربوط را می شناسی که آن را اینگونه کند.اگر عمل مربوط به آن را ندانی دنیا به گونه ای دیگر است.

دون خوان  آموزش دهنده و معلم کارلوس کاستاندا  رویداد تفسیرات نا آگاهانه که با آن دنیا را در جهت بودش دستکاری می کنیم به منزله ی عمل نا آگاهانه ولی فعال می بیند.شرط خاص این عمل استمراری است که با آن این امر را راهبری می کنیم.برای آنکه بودش خویش را سر پا نگاه داریم عملی مداوم لازم است.هر گاه به خویشتن اجازه دهیم که این فعالیت را حتی گاهی اوقات مسکوت بگذاریم آنگاه تداوم دنیای ساختگی ما در خطر است.بدین ترتیب جای شگفتی نیست که ما حتی هنگامی که می خواهیم عنصر خاصی از بودش را دور کنیم از عملمان صرف تظر نمی کنیم.

اگر در موقعیتی قرار بگیریم که قطعه سنگ خرد شده ای که بر سر راهمان افتاده است و مانع ادامه رانندگی ما میشود  کنار بزنیم به این فکر نمی افتیم که فعالیت خلاقمان را نسبت به این سد به راحتی مسکوت گذاریم و مشکلمان را ریشه کن کنیم بلکه از عمل جدید دیگری استفاده می کنیم تا آن را با وسایل و ابزار خرد کنیم و از سر راه بر داریم.این عمل جدید از نظر کیفی تفاوتی با روشی فعال که ما با آن تخته  سنگ را بوجود آورده ایم ندارد.

از آنجا که بر خلاف توهم ماست می توانیم آنرا عملی متفاوت به حساب آوریم.طبیعی  است که به این ترتیب انرژی خویش را هدر می دهیم.راحت تر است که دست از عمل بر داریم زیرا آنگاه تخته سنگ ما محو می شود.دون خوان این عمل نکردن را بی عملی می داند.

یک فرزانه می داند که سنگ فقط به علت عمل سنگ است.اگر بخواهد یک سنگ سنگ نباشد تنها کاری که باید بکند بی عملی است.

راهگشای اقتدار در عمل نکردن به آن چیزی است که می دانی چگونه با ید به آنها عمل کنی.وقتی درختی را می نگری  عادت داری فورا نگاهت را به شاخ و برگ آن بدوزی .سایه ی برگ ها یا فضای بین برگ ها را نمی بینی.با ای کار شروع کن که بر سایه ی برگ های یک شاخه تمر کزکنی و کم کم به کارت ادامه بده تا تمام درخت را در پیش چشم داشته باشی ولی نگذار نگاهت روی برگها برگردد.

بی عملی به مفهوم کاری نکردن مطلبی است که با آن آشنایی داریم فنی است که دون خوان به منظور آمادگی توصیه می کند.بایستی ادراکمان را کاملا دگرگون کنیم و هدفدار تغییر دهیم.

به سایه ی تخته سنگ بنگر .سایه همان صخره است و با این وجود نیست.نگریستن به صخره برای آنکه ببینیم صخره چیست عمل است ولی نگاه کردن به سایه ی آن بی عملی است.

گمان اینکه سایه ها صرفا سایه اند عمل است.این اعتقاد احمقانه ای است .از این زاویه به مطلب فکر کن در دنیا هر چیزی بیش از آنچه که هست می نماید.این مطلب در مورد سایه ها هم صدق می کند.در واقع عمل ماست که سا یه ی آنها را می سازد.

مزیتی که سالک بر انسان عادی دارد همین است.فرد عادی مقید است که بداند امور درست هستند یا نادرست ولی سالک چنین نیستفرد عادی در برابر چیز هایی که می داند راست نیستند رفتار بخصوصی دارد.اگر بگویند چیزی درست است دست به عمل می زند ولی اگر چیزی درست نباشد زحمت عمل کردن به خود نمی دهدا به آنچه مب کند اعتقاد ندار.بر عکس  سالک در هر دو مورد عمل می کند.اگر چیزی درست باشد در جهت عمل افذام به عمل می کند و اگر درست نباشد باز هم دست به عمل می زند ولی در جهت بی عملی.

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٥

ساتوری

آنی بود  درها وا شده بود

برگی نه     شاخی نه       باغ فنا پیدا شده بود

مرغان مکان خاموش     این خاموش      آن خاموش

خاموشی گویا شده بود

آن پهنه چه بود!  با میشی گرگی همپا شده بود 

نقش صدا کمرنگ

              نقش ندا کمرنگ

                            مگر پرده تا شده بود!

من رفته

     او رفته

              ما بی ما شده بود

               زیبایی تنها شده بود

هر رودی دریا

 هر بودی               

         بودا شده بود

                                                          سهراب سپهری  

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥

مرگ و زندگی

انسان گمان می کند خواهد مرد اما مرگ یک سفسطه است.هیچ کس تا کنون نمرده و هیچ  کس تا کنون متولد نشده است.تولد و مرگ فقط دو قسمت ماجرای زندگی جاودان هستند.نه تولد آغاز این  ماجراست و نه مرگ پایان  آن.تو پیش از تولد وجود داشتی وپس از مرگ وجود خواهی داشت.

به یاد داشتن این موضوع و آگاه بودن از آن هدف اصلی دین است.تجربه ی فناپذیری یگانه راه رهایی از ترس ها و نگرانی هاست زیرا تمام ترس ها ریشه در ترس از مرگ دارندو هر گاه بدانی هیچ مرگ و تولدی نیست از ترس رها می شوی.از جهنم رها می شوی.از تمام کابوس های شبانه رها می شوی.آرامشی بیکران در درونت جاری می شود.آرامشی که گورستانی نیست.آرامشی است که در رقص و آواز و پایکوبی است.آرامشی که سرشار از زندگی است.

علی نجفی-۲۷ آذر

به نقل از اوشو 

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥

آينه دودی ۲

او طی لحظاتی چند همه چیز را فهمید.خیلی هیجان زده و قلبش از آرامش سرشار شد.به سختی می توانست صبر کند تا آنچه را کشف کرده با دیگران در میان بگذارد.اما برای توضیح دادن کلماتی وجود نداشت.او کوشش داشت تا به دیگران بگوید اما آنها نمی توانستند بفهمند.

آنها می توانستند بفهمند که او تغییر کرده است .که چیز بسیار زیبایی در نگاهش می درخشد و در صدایش موج می زند.آنان متوجه شدند که او دیگر در باره هیچ کس و هیچ چیز قضاوت نمی کند.او دیگر شبیه هیچ کس نبود.

او می توانست همه را خیلی خوب درک کند اما هیچ کس نمی توانست او را درک کند.آنان به این باور رسیدند که او تجسمی از خداوند است و او هنگامی که این را شنید لبخندی زد و گفت

((حقیقت دارد.من خدا هستم.اما شما هم خدا هستید.ما مثل هم هستیم .من و شما.ما تجلی نور هستیم.ما خدا هستیم.))

اما باز هم مردم او را درک نمی کردند.

او کشف کرد که آینه ای برای باقی مردمان است آینه ای که در آن می توانست خود را ببیند.به خود گفت((همه آینه هستند))

او خود را در همه می دید اما دیگران او را مانند خود نمی دیدند.آنگاه دریافت که همه در رویا هستند.اما بدون آگاهی و بدون این که بدانند که واقعا چه کسانی هستند.آنان نمی توانستند او را مانند خود ببینند زیرا دیواری از دود یا مه غلیظ بین آینه ها وجود داشت و این دیوار از تفسیر تصاویر نور یعنی از تفسیر رویای آدمیان به وجود آمده بود.

آنگاه فهمید آنچه را آموخته است به زودی فراموش خواهد کرد .او می خواست تمامی مشاهداتی را که داشته به خاطر آورد.پس تصمیم گرفت خویشتن را آینه دودی بنامد تا بتواند همیشه به خاطر آورد که ماده یک آینه است و دود بین آینه ها چیزی است که نمی گذارد بفهمیم چه کسی هستیم.او گفت((من آینه دودی هستم چون در همه ی شما به خویشتن نگریسته ام.اما اگر ما نمی توانیم خود را در دیگران باز شناسیم به دلیل وجود دود بین آینه هاست.این دود رویاست و اینه شما هستید.کسی که رویا می بیند))

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥

آينه دودی

سه هزار سال پیش انسانی درست مثل من و شما نزدیک شهری محصور در کوهستان ها زندگی می کرد.آن شخص آموزش می دید تا حکیم شود.تا آموزش نیاکان خویش را فرا گیرد اما با همه چیز هایی که به او آموخته می شد موافق نبود.در قلبش احساس می کرد که باید چیزی بیشتر از اینها وجود داشته باشد. یک روز هنگامی که در غاری خفته بود در رویا دید که بدن خودش را که خفته است تماشا می کند.از غار بیرون آمد.هلال ماه همزمان با میلیون ها ستاره در آسمان می درخشید.آن وفت در درون او اتفاقی افتاد که زندگی اش را برای همیشه دگرگون کرد.او به دستانش نگاه کر.بدنش را حس کرد و صدای خودش را شنید که می گفت:من از نور ساخته شده ام.من از ستارگان ساخته شده ام. او دوباره به ستارگان نگریست و متوجه شد که ستاره ها نیستند که نور می آفرینند بلکه نور است که ستاره ها را می آفریند.گفت:همه چیز از نور ساخته شده و فضای ما بین آن خالی نیست .آن وقت دانست هر آنچه وجود یک موجود زنده است و نور پیام آور حیات است چون زنده است و همه اطلاعات را در بر دارد. او سپس فهمید که هر چند از ستاره ها ساخته شده آن ستاره ها نیست.اندیشید:من مابین ستاره ها هستم.آن وقت او ستاره ها را تونال دانست و نور بین ستاره ها را ناوال .و دانست ک آنچه خالق هماهنگی و فضای بین این دوست حیات یا نیت است.بدون حیات تونال و ناوال ممکن نیست وجود داشته باشد.حیات نیروی مطلق است .رفیع است و خالقی که همه چیز را می آفریند. این آن چیزی بود که او کشف کرد:همه چیز در هستی تجلی یک موجود زنده است که ما او را خدا می نامیم .همه چیز خداست و به این نتیجه رسید ادراک انسانی همانا نور است که نور را مشاهده می کند.او همچنین دانست که ماده آینه است-همه چیز آینه است و نور را باز می تاباندو تصویر هایی از نور می آفریند-و جهان توهم یا رویا مانند دودی است که به ما اجازه نمی دهد آنچه در حقیقت هست مشاهده کنیم.خود حقیقی ما عشق خالص و نور خالص است. این ادراک زندگی او را عوض .هنگامی که دانست حقیقتا چیست به بقیه انسان های اطرافش نگریت .به طبیعت نگریست.و از آنچه می دید به حیرت افتاد.و خود را در همه چیز دید-در همه موجودات بشری .در همه حیوانات و همه درختان .در آب و در باران و در ابر ها و زمین.و دید که هستی آمیزه ای از تونال و ناوال است که میلیارد ها تجلی حیات می آفریند.

.............

تا بعد

علی نجفی -۲۵ مهر

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٥

جاده

همچو آن چشم چرانی که دو چشمش شده لبریز عطش های تماشای مهی ،دلکشی،آرام دلی

روی پهنای تن و سینه دیوار گلی

چشم من می لغزد

روی دیوار خطی بر دل من شعله زند

((باید امشب بروم بر در آبادی موهوم ابد))

باز می لغزد چشم

روی شفافیت ناب تن پنجره ام

از برون جاده زند

پنجه بر هنجره ام

۰۰۰

بغض تلخی ،تلخ تر از گریه های نیم شب

گریه از چشم گرفته

می نهد این بیت های آشنا را روی لب

جاده یعنی حسب حال جان من

در همان آغاز بودن بی کس و تنها شدن

وندر آن تنهایی و بی کس شدن

بودن اندر راستای خط وصل غایت مجهول سیر خویشتن

جاده یعنی همچو من

سر سپردن بر کویر بیکران آرزوهای محال 

رفتن و شاید رسیدن بر در شهر وصال

غربت و تنهایی و آوارگی

با تمنای رسیدن بر کمال

جاده یعنی یک امید کم فروغ

رفتن و شاید رسیدن بر اتوبان بلوغ

وز اتوبان بلوغ

تا به شهر آرمانی دروغ

جاده یعنی۰۰۰

آن امید کم فروغ

می دهد نای به پا و جان من

عزم رفتن دارم و هر چند دانم

جاده یعنی رفتن و شاید رسیدن

باز چشمم به تن و سینه دیوار گلی می لغزد

خط دیوار ز جانم

آخرین طاقتم آرام ببرد

((باید امشب بروم بر در آبادی موهوم ابد))

شعری بود از دوست عزیزم محسن خلیلی

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥

در باره تولتک ها

هزاران سال پیش در تمام خطه جنوبی مکزیک تولتک ها را ((مردان و زنان خردمند)) می دانستند.مردمشان از تولتک ها به عنوان قوم یا نژاد سخن گفته اند اما در واقع تولتک ها دانشمندان و هنرمندانی بودندکه جامعه ای تشکیل دادند تا به کشف و حفظ معرفت معنوی و آیین های باستانی بپردازند.آنان به صورت گروه هایی مرکب از استاد(ناوال) و شاگرد در تئوتی  هواکان شهر قدیمی اهرام در خارج از مکزیکو سیتی گرد هم آمدند.آن منطقه را جایی می دانند که در آن ((آدمیان به خدا تبدیل می شوند)).

هزاران سال بعد ناوال ها مجبور شدند خرد باستانی نیاکان خویش را پنهان کنند و در خفا به آن بپردازند.فتح قاره آمریکاتوسط اروپایی ها و سوء استفاده های روز افزون تنی چند از نو آموزان از قدرت های شخصی موجب شد که ناوال ها به محافظت از این دانش باستانی بپردازندو نگذارند افرادی که شایستگی ندارند تا به طور خردمندانه ای از آن استفاده کنندو یا کسانی که ممکن بود عمدا در جهت منافع شخصی از آن سوء استفاده کنند به آن معرفت دست یابند.

خوشبختانه معرفت باطنی تولتک ها از طریق سلسله های متفاوتی از ناوال ها نسل به نسل انتقال یافت و هر چند صدها سال در پرده اسرار باقی ماند پیشگویی های باستان حاکی از این بود که زمانی فرا خواهد رسید که لزوم بازگرداندن این حکمت به مردم احساس شود.

معرفت تولتک  از همان وحدت بنیادی حقیقت که همه ی سنت های باطنی مقدس در سر تاسر جهان از آن بر آمده اند نشئت گرفته است.این عرفان اگر چه مذهبی نیست به همه ی استادان معنوی ای که حهان را سیراب کرده اند ارج می نهد و در حالی که بر معنویت احاطه دارد در واقع به عنوان طریقتی برای زندگی توصیف شده است که ویژگی آن قابلیت حصول فوری شادی و عشق است.

 علی نجفی

 پنج شنبه ۱۳ مهر

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

 

تا زمانی که به رقص در نیایی و اواز نخوانی و تا زمانی که زنذگی را جشن نگیری اماده ی پذیرش خدا نخواهی بود .خدا جشن شادی است . خدا رقص و پایکوبی و اواز و ترانه است . خدا بر کسانی که غمگین و جدی هستند ظاهر نمی شود . خدا نمی تواند بر انسانهای بد بخت ظاهر شود .

بدبختی انسان را تنگ و فشرده می سازد و شاذمانی گسترده و باز .شادمانی  انسان را وسیع و جادار می سازد - . خدا به تمام این فضا نیاز دارد . فقط انگاه همهی اسمان می تواند وارد تو شود . تو باید به پهناوری اسمان شوی و این  فقط  در اوج شادمانی امکان پذیر است

علی نجفی ـ ۸ مهر

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥

 

نمی دانم از کجاش بگم.چقدر ازش بگم.کدوم قسمتشو براتون خلاصه کنم و بگم. آخه آنقدر بزرگه که نمیشه یه ذره از اون رو توی حرفام بگنجونم.ترجیح میدم اصلاحرف نزنم فقط  اون قسمتی که مربوط به دیروز بود رو به همه اعلام کنم.

دیروز تولد دردانه موسیقی ایران محمد رضا شجریان بود.سالروز تولد این نابغه بزرگ موسیقی رو به همه ی دوستداران موسیقی تو همه جای جهان تبریک می گم.امیدوارم همیشه سر حال و سالم باشه و همیشه بتونه برامون بخونه و سایش بالا سر همه دوستدارانش باشه.

استاد شجریان تولدت مبارک.

علی نجفی/ ۱ مهر

  

نویسنده : علی نجفی ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥

 

اوست اوّل و آخر  و اوست  ظاهر و باطن

سلام به دوستان  و  یاران همراه و همراز

باید به عرض دوستان برسونم   مجبورم  چند صباحی ننویسم

و شاید هرگز ...

ایام  آشنایی ما  پر از مهر و صفا  و اخوّت  بود . امیدوارم   در پناه پرتو  عشق  آن یگانه  معشوق جهان  همواره شاد  پیروز و سربلند باشید .

                                                             دست به کار و دل به یار

ما عشق تو ناديده خريديم  علیٌ

              ما  پرده ی پندار دريديم علیٌ   

                         بس طعنه ز اغيار شنيديم  علیٌ    

                                           واندر همه جه نقش تو ديديم  علیٌ

                                                                                کمترين،  نيما

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥

 

دوستان عزیز سلام.عذر خواهی می کنم که برای مدت زیادی وبلاگ را به روز نکردیم.مشکلی

برام پیش اومد که نمی تونستم به وبلاگ برسم.امیدوارم به خاطر این تاخیر ما رو از یاد نبرید.

علی نجفی      پنج شنبه ۳۰شهریور

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥

بگو مستانه يا من هو

  خراباتی  دردی کش

دمی با من نشيند خوش

بسوزد   چون   نيی نالان

 چو  بر  سينه  زنم  آتش                           خراب باده ی هو يم

                                                          جز او در  دل نمی پويم

                                                          دمادم   می کنم   نجوا

     غم  سينه  فزون کردی                       علی  گويم  علی  جويم

    دمی بنگر که چون کردی

      شب و روزم به تيغ لا

   دلم  را  غرق  خون کردی               اسير   عشق   مولايم

                                                   سلاسل بسته در پايم

                                                  بيابان  گرد   و  بی ماوا

                                                چه خوش جايی بود  جايم

نمی دانم تو مولايی؟

و يا درويش و رسوايی؟

چو ديشب قبله ام بودی

و امشب در تن مايی

 

                                                                         کمترين  نيما

                                                                                   خانقاه نعمت اللهی ساری

                                                                        ياعلی مدد

 

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥

آن زبان ديگر

سه روز پس از تولدم در حالی که در گهواره ابریشمی ام دراز کشیده بودم و با تعجب به جهان اطرافم می نگریستم ودست و پا می زدم مادرم از دایه پرسید امروز فرزند من چطور است؟

دایه پاسخ دادو گفت:او خوب است خانم!سه بار به او شیر دادم و تا کنون نوزادی به شادابی و سرحالی او او ندیده بودم.چون این سخن را شنیدم بر خشمم افزوده شد و فریاد زدم و گفتم : مادر!سخن او را باور مکن!زیرا رختخواب من خشن است و مزه ی شیری که خورده امبسیار تلخ بود و بوی سینه اش در مشامم بیزار کننده و بد است.

اما مادرم زبان مرا نفهمید و دایه نیز سخن مرا درک نکرد زیرا من با زبان جهانی که از آن آمده بودم با آنان صحبت می کردم.

در بیست و یکمین روز تولد من یعنی روزی که می خواستند مرا غسل تعمید دهند کشیش به مادرم گفت:خانم!من به تو تبریک می گویم زیرا فرزند تو یک مسیحی متولد شده است!

با تعجب به کشیش گفتم :اگر راست می گویی پس مادر تو در آسمان به خاطرت بسیار بد بخت و غمگین است زیرا تو یک مسیحی متولد نشده ای! کشیش نیز زبان مرا نفهمید.

هفت ماه گذشت.فالگیری به صورتم نگاه کرد و به مادرم گفت:

فرزند تو در آینده رهبر بزرگی خواهد شد و مردم از او پیروی خواهند کرد!

با صدای بلند فریاد زدم و گفتم :این پیشگویی دروغ محض است زیرا من از خود آگاهم و یقین دارم که در آینده موسیقی دان خواهم شد.

از آن زمان سی و سه سال می گذرد و در این مدت مادر و دایه و کشیش به رحمت خدا رفتند و مردند در حالی که فالگیر هنوز زنده است و به کار خود مشغول.

دیروز او را در کنار معبد دیدم و پس از احوال پرسی به من گفت:می دانستم که تو موسیقی دان بزرگی خواهی شد.من آینده تو را از زمان کودکی ات به مادرت پیش بینی کرده بودم!

سخن فالگیر را باور کردم زیرا من نیز زبان جهانی که از آن آمده بودم را از یاد برده ام.

علی نجفی/۹ شهریور

به نقل از جبران خلیل جبران

  
نویسنده : علی نجفی ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥

← صفحه بعد